سکوت سرد زمان ...اکسیر عشق ........ [عمومی , ]
*********** سکوت سرد زمان 
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهیست، كز دل خونین، لحظه های عمر بی سامان، میرود سنگین
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگین
به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از این دم سردیها خدایا) ۲
نه امیدی در دل من، كه كشاید مشكل من
نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من
نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از این بی دردیها خدایا)۲
(نه صفایی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شوید، كه بگویم راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان
آه از این بی همرازی خدایا ، وای از این بی همرازی خدایا
وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاكستر شد، یك نفس زد وهدر شد
یك نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، یــارا
دل نهم ز بی شكیبی، با فسونِ خود فریبی
چه فسون نافرجامی ، به امید بی انجامی، وای از این افسون سازی خدایا
و ا ی ا ز این ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا یا.......... ***************************** از در در آمدی و من از خود به در شدم گویی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم او را خود التفات نبودی به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم گویند رخ سرخ تو سعدی که زرد کرد؟ اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 2 خرداد 1385و ساعت 08:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
هرم توانمندی بسازید.... [عمومی , ]
هرم توانمندسازی بسازید
مترجم: سیروس آقایار منبع: اینترنت
عده ای تصور می كنند توانمندسازی مفهومی قدیمی است درحالی كه این طور نیست. اگر سازمانها و گروهها بتوانند هشت گام توانمندسازی را در محیط كارشان به اجرا درآورند، در آن صورت می توانند از میان كاركنان خود رهبران آینده سازمان را تربیت و انتخاب كنند. هشت گام توانمندسازی عبارتند از:
1 - اعتماد به وجودآورید: اعتماد بنیادی ترین احساسی است كه هر فرد می تواند آن را تجربه كند. اعتماد زیربنای توانمندسازی و اساس رهبری محسوب می شود. شایسته نیست از اعتماد افراد سوءاستفاده كرده، به آنها خیانت شود. چگونه می توان اعتمادمیان افراد را تقویت كرد؟ 1 - به نقطه نظرات مهم آنان به دقت گوش فرادهید؛ 2 - كاركنان را به تبادل اطلاعات آزادانه با یكدیگر تشویق كنید؛ 3 - به كاركنان اجازه دهید بتوانند نظرات خود را برای مدیریت عالی سازمان بازگو كنند؛ 4 - به كاركنان اجازه دهید طرحهای مربوطه را به روش دلخواه خود اداره كنند. به طورخلاصه، اعتمادسازی یعنی با افراد طوری رفتار كنید كه دوست دارید آنگونه با شمار رفتار شود. 2 - تفویض اختیار كنید: باید میان اختیارات و مسئولیت كاركنان تناسب وجود داشته باشد. در محیطی توانمند، كاركنان دانشور معمولاً تصمیمات بسیــار كارامد می گیرند. اگر تفویض اختیار با اعتماد همراه باشد به عنوان محــركی قوی محسوب می شود چون سعی می كنیم به خاطر احساس مسئولیت، كار را با دقت بیشتــری انجام دهیم. در بسیاری از خانواده ها، والدین سعی می كنند اختیار خرج كردن پول توجیبی كودكان را به عهده خودشان بگذارند. كودكان از این طریق یاد می گیرند چگونه پول را به بهترین شكل خرج كنند.
وقتی به كاركنان اعتماد و آنان را پاسخگوی عملشان كنیم آنها سعی می كنند تصمیمات بهتر و دقیق تری بگیرند. پس چرا چنین اختیاراتی را واگذار نمی كنیم؟
3 - انگیزه رهبری به وجود آورید: وظیفه رهبران سازمان، برقراری رابطه میان كاركنان با سایر شركتها و جهان به وسیله شبكه های اطلاعاتی است. چرا؟ چون كاركنان به این گونه اطلاعات نیاز فراوان دارند. در محیطی توانمند، هر فرد خود را عضوی ارزشمند از اجتماع می داند. والت دیسنی مبتكر برنامه كارتونی تام و جری معتقد بود در یك فیلم علاوه بر بازیگران، كارگردان و تهیه كننده نیز نقش مهمی ایفا می كنند. بنابراین، هیچ لزومی ندارد آنان بخواهند اهمیت نقش خود را به دیگران گوشزد كنند. این موضوع درمورد مدیران سازمان نیز صادق است، به جای آنكه قدرت خویش را به رخ دیگران بكشند، با عملكرد و ارزیابی دستاوردها، می توان به اهمیت نقش آنان پی برد. تفاوت اصلی مدیریت و رهبری از همین جاست. سهامداران و هیئت مدیره، مدیران را انتخاب می كنند درحالی كه رهبران منتخب زیردستان هستند. به اصطلاح رهبران و مدیران ایده آل باید مشابه هم باشند. البته مدیران كامل همان رهبران سازمان هستند. در محیط كاری توانمند، به كاركنان نمی گوییم چه كار كنند چون آنهـــا با دیدن مصادیق یاد گرفته اند در زمان مناسب به طور خودكار اقدام لازم را مبذول دارند. 4 - ارتباطات عمودی را گسترش دهید: افراد توانمند دوست دارند به عنوان دریافت كننده و انتقال دهنده نقطه نظرات دیگران به رده های بالای سازمان عمل كنند. بویژه این نقش را در تصمیم گیریهای بنیادین ایفا كنند. چالش اصلی عصر حاضر، ایجاد شركتها و گروههایی است كه دارای اهداف مشترك باشند به طوری كه همه سازمان را همانند خانه خویش بدانند. این امر بخشی از فرایند تربیت مدیران آینده سازمان به شمار می آید. شركتها و گروههایی كه موفق می شوند ارتباط موثری میان كلیه سطوح سازمان برقرار كنند، از مــــــزایای رقابتی فوق العاده ای بهره مند می شوند. شركتها به چه چیزی همانند اموال خود اهمیت می دهند؟ شركتها فقط ازطریق تبادل اطلاعات و فضای باز ارتباطی میان كاركنان می توانند به این نكته پی ببرند.
5 - محیط كاری خلاق را تشویق كنید: مشاغل ذاتاً خلاق نیستند. در درجات مختلف در بعضی از مشاغل فرصتهایی برای خلاقیت پیدا می شود. اما واقعاً كاركنان عنصر خلاقیت محسوب می شوند؟ در محیط كار رابطه مستقیمی میان توانایی، خلاقیت و موفقیت كاركنان وجود دارد. رهبران باید همیشه درصدد بهبود محیط كار باشند. چرا؟ زیرا كاركنان وقتی خلاقند كه محیط آنان ویژگیهای زیر را داشته باشد:
افراد را ترغیب كنید كار جدید انجام دهند؛ از تغییر استقبال كنید؛ همواره سعی كنید ورودی و بازخورد مثبت به جای منفی ارائه دهید؛ مسئولیت و اختیار انجام كار را به كاركنان بسپارید؛ به مهارتها و استعدادها احترام بگذارید؛ كانال های ارتباطی باز و آزادانه فراهم سازید؛ دستاوردها و موفقیتها را گرامی داشته، پاداش دهید. محیط حرفه ای باید دركمال قدرت و به درستی اداره شود تا زمینه ساز خلاقیت شود. 6 - رشد حرفه ای را گسترش دهید: تمام متخصصان می خواهند رشد كرده و مطالب جدید بیاموزند. توسعه حرفه ای در شكلهای مختلف ظاهر می شود و شامل: 1 - رشد فنی و تخصصی؛ 2 - توسعه و گسترش مهارتهای رهبری یا مدیریتی؛ 3 - آموزشهای چندبخشی كه از آن بتوان در چند حرفه استفاده كرد؛ 4 - مشاركت گروههای حرفه ای. رشد تجربیات موجب تقویت اهداف فردی و اعتبار آنان در شرایط مختلف سازمان می شود. در عصر اطلاعات، اطلاعات و دانش می تواند سازمانها را در شرایط رقابتی مصون بدارد. لازم است توجه مضاعفی به امر فرصتهای مستمر آموزش مبذول داریم. رهبران سازمان باید به امر آموزش همانند كار اهمیت دهد. برای حفظ سطح بالای انگیزش باید محیط كاری بسازیم كه در آن تجربیات شخصی افراد رشد یابند.
7 - منابع لازم را فراهم سازید: داشتن منابع مناسب باعث می شود كه كاركنان مختلف وظایف خود را به بهترین نحوه انجام دهند. تعمیركاران همیشه می گویند اگر ابزار لازم داشته باشند قادرند هر مشكلی را حل كنند. ازجنبه دیگر در محیط كاری توانمند اگر بخواهید كاركنان مسئولیتهای جدید را بپذیرند، باید منابع لازم را دراختیارشان قرار دهید. این منابع شامل:
1 - سرمایه و منابع رسمی مالی؛ 2 - افرادی كه نقش خود را می شناسند مطابق آن عمل می كنند؛ 3 - شبكه های ارتباطی میان واحدها به وجود آورید؛ 4 - برقراری تماسهای خارجی برای جلب حمایتهای لازم و منابع اضافی. بدون وجود منابع لازم، اعتبار بخشیدن به مفهوم توانمندسازی و تبدیل آن به یك مفهوم عینی، شعار و وعده ای پوچ و بیهوده نیست. وقتی منابع به همراه توانمندسازی باشد، كاركنان كاری انجام می دهند كه با دیگران متفاوت است.
8 - پاداش داده و قدرشناسی كنید: به كارهای خوب باید پاداش دهید. مطالعات مختلف و مكرر نشان می دهد كه پول همیشه بهترین عامل یا پاداش برای اینكه افراد وظایف خود را به خوبی انجام دهند، نیست. این مطالعات تصریح می كند پول برای متخصصان حرفه ای كه تمایل شدیدی به رشد و پیشرفت شخصی دارند، به هیچ عنــــــوان محرك محسوب نمی شود. راههای فراوانی برای پاداش و قدردانی از كاركنان وجود دارد. حتی اگر سازمان ازنظر بودجه با محدودیت مواجه باشد. چنین پاداشهایی می تواند شامل:
1 - تغییر در موقعیت، شغل و مسئولیتها باشد؛ 2 - گسترش وظایف شغلی؛ 3 - آزادی عمل در شغل؛ 4 - پرداختهای جبرانی بابت ایام عدم كاركرد؛ 5 - پاداش درقبال نوشتن مقاله؛ 6 - فراهم ساختن دوره های تحصیلی بالاتر یا دوره های آموزشی ضمن خدمت؛ 7 - اختصاص منابع اضافی و كارمندان بیشتر؛ 8 - فراهم آوردن فرصت برای ارائه طرحهای جدید. قدرشناسی می تواند در قالب اعطای تقدیرنامه، لوح یادبود یا قدردانی در خبرنامه داخلی سازمان باشد. به موازات تلاش برای توانمندسازی كاركنان، نباید نقش پاداش در قدردانی از كاركنان را فراموش كنیم. به عبارتی، پاداش مادی، هنــوز گل سرسبد پاداشهاست و به عنوان یك محرك ارزشمنــــد محسوب می شود.
نتیجه گیری: ساختن هرم توانمندسازی در یك واحد یا سازمان می تواند رهبران آینده سازمان را تربیت كند.
مقاله حاضر برگرفته از سایت ذیل است: Http://www.todays engineer.org/jan 03/pyramid.htm ... شاد و سبز و بهاری باشید ..... . محسن ...
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385و ساعت 04:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند .............هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده ایم... زیرا که چون زاهدان سیه کار خرقه پوش ....پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم .. . پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود ....بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا ... نام خدا نبردن از آن به که زیر لب .......بهر فریب خلق بگویی خدا خدا ... . ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع .... بر رویمان ببست به شادی در بهشت ... او که به لطف و صفای خویش....او میگشاید .... گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت ... . طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست ..... کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم..... چون سینه جای گوهر یکتای راستیست ... زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم ... . آن آتشی که در دل ما شعله می کشد ..... گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود .... دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق ...نام گنا هکاره ی رسوا نداده بود ... . بگذار تا به طعنه بگوییند مردمان .... در گوش هم حکایت عشق مدام ما .... . هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ... ثبت است در جریده عالم دوام ما ... ... فروغ ... ...
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 16 فروردین 1385و ساعت 04:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
زنی که عاشق گاندی بود و او هرگز ..... [عمومی , ]
میرا و مهاتما، داستان زنی که عاشق گاندی بود. (متن کامل)، خسرو ناقد گاندی میکوشد که جنسیت را بهمعنویت تبدیل کند و بر جسم و تن خود تسلط یابد و خویشتنداری پیشه کند. تنِ میرا اما نزدیکی با مهاتما را میطلبد. گاندی این شیفتگی عاشقانه را بیماری تن مینامد. آغاز تراژیک عشقی نافرجام؟ یا نخستین جوانههای عشقی افلاطونی میان مرشد پیر ما مهاتما و مرید عزیزکردهاش میرا؟ - این مقاله را روزنامه شرق با حذف بخش هایی منتشر کرده است در اینجا متن کامل آن را می خوانید.آدمی گاهی گریزگهی میجوید. میگریزد از خود و از دیگران؛ از تلخی تکرار، از روزمرگی که گاه افسرده میسازد آدمی را و خمود. از تجربهای تلخ میگریزد آدمی گاهی و از خاطرهای دردناک؛ از دیروز و امروزش میگریزد و گوشهی خلوتی میجوید تا از هیاهوی شهر و هایوهوی شهرنشینان بهدور، خلوت کند با خود و با آنان که تنهایی گزیدهاند. بار سفر میبندد و دل از یار و دیار میکَند و تنها دل بهدریا میزند. راهی سرزمینی غریب میشود تا در غربت و در میان غریبهها شاید خویشتن خویش را بازیابد « .مَدلین اسلید» سی و سه ساله است وقتی در 25 اکتبر سال 1925 میلادی بهتنهایی از بندر مارسی در جنوب فرانسه با کشتی بهمقصد بمبئی حرکت میکند تا در آشرام سبارماتی در احمدآباد گُجرات در کنار دویست زن و مرد و کودک هندو زندگی زاهدانه و سادهای را آغاز کند. مَدلین در نوجوانی دو سال با خانوادهاش در هند زندگی کرده است؛ از پانزده تا هفده سالگی. او دختر «سِر ادموند اسلید»، دریاسالار و فرمانده سابق ناوگان دریایی انگلیس در هند شرقی است و اینک پس از نزدیک بهدو دهه زندگی اشرافی و مرفه در انگلستان، دوباره بههند باز میگردد؛ بهگذشتهی ناخودآگاه خود، بهدوران نوجوانیاش بازمیگردد. مَدلین در توشه سفرش دو چمدان پُر از کتاب دارد. این کتابها را او از میان بیش از چهارصد کتاب که از سالها پیش گرده آورده، برگزیده است. بیشتر کتابهای تاریخی و فلسفیاند که مَدلین بههمراه دارد و نه کتابهایی که خاطرههای دور و نزدیک او را زنده نگاه میدارند و میتوانند دریچهی گذشتههای پُراندوه را دوباره بر او بگشایند؛ گذشتهای که او در صندوقچهای در اعماق ذهن خود پنهان کرده است و شاید اینک با سفر بهسرزمینهای دور از آن میگریزد؛ از آن دوری میگزیند.ترجمه فرانسوی کتاب «بهاگاوات گیتا» و «ریگ ودا»، کتاب دستور زبان اردو، زندگینامه بتهوون و زندگینامه مهاتما گاندی - هر دو نوشتهی رومان رولان - از جمله کتابهایی است که مَدلین بههمراه دارد. زندگی و آثار بتهوون را مَدلین هنوز بهدست فراموشی نسپرده و کاملاً در صندوقچه خاطرات خود محبوس نکرده است. آخر بتهوون در دورهای، تمام زندگی مَدلین را در اختیار خود گرفته بود؛ اما اکنون تأثیر مطالعهی کتاب رولان و جذابیت شخصیت گاندی است که او را بههند میکشاند. او میخواهد از نزدیک با شخصیتی که رولان در این کتاب بهتصویر کشیده است، آشنا شود؛ او بهدیدار مهاتما گاندی میرود .اعضای خانواده مَدلین که نیاز معنوی دخترشان را احساس میکردند، تصمیم او برای سفر بههند و زندگی در آشرام را، بهرغم نگرانی از اوضاع بحرانی این سرزمین، پذیرفتند. بهخصوص پدرش که از افسران عالیرتبه نیروی دریایی انگلیس بود و در ارتباطی نزدیک نیز با روحانیان کلیسای انگلیس قرار داشت و در واقع وظیفه حفظ و حمایت از منافع امپراتوری بریتانیا را در هند داشت، نه تنها مخالفتی با سفر دخترش بههند و همکاری و همراهی با گاندی که در نگاه انگلیسها دشمن آشتیناپذیر حضور بیگانگان در هند شمرده میشد، نشان نداد، بلکه بهیاری یکی از دوستانش بهمَدلین نیز کمک کرد تا آموزگاری بهمنظور فراگرفتن زبان اردو بیابد .با این همه باید دانست که در زمان سفر مَدلین بههند، یعنی سال 1925 میلادی، دولت انگلیس تصور میکرد که دیگر از جانب گاندی خطری متوجه منافع بریتانیا در شبه قاره وجود ندارد و دولتمردان انگلیس در ارزیابیهای خود بهاین نتیجه رسیده بودند که گاندی آینده سیاسی خود را پشت سر گذاشته است و حال بیشترِ وقت خود را مصروف طرحهای خیرخواهانه اجتماعی میکند. از اینرو در نگاه انگلیسها دیگر تهدیدی از سوی او علیه منافع امپراتوری بریتانیا متصور نبود. در آن سالها لُرد بارکهند، وزیر مشاور در امور هند، معتقد بود که گاندی از صحنه سیاسی محو شده است و حال با چرخ ریسندگی دستیاش، بیشتر شخصیتی مضحک را بهنمایش میگذارد تا رهبری سیاسی. اما مردم هند اعتماد و اعتقاد خود را بهگاندی و جنبش استقلال هند از دست نداده بودند و نمیتوانستند تصور کنند که گاندی برای همیشه صحنه سیاسی را ترک گفته است. مَدلین، با آنکه اخبار و گزارشهای مربوط بههند را در روزنامههای لندن دنبال میکرد اما رویدادهای جاری هند برای او چندان مهم نبود و کمتر بهآنها توجه میکرد؛ او مجذوب شخصیت گاندی شده بود و سفر بههند و دیدار با او برایش از اهمیت بیشتری برخوردار بود. از اینرو، آغاز زندگیِ ساده و دور از هیاهو در خلوت آشرام، برای او همه چیز را تحتالاشعاع خود قرار داده بود .مَدلین پیش از سفر، با پارچههای دستباف کادی سفید که از هند سفارش داده بود، چند لباس ساده و گشاد دوخته است و در چمدان بههمراه دارد. او لباسهای ابریشمی و فاخر خود را پیشتر میان خدمتکاران خانه پدری تقسیم کرده است. جواهرات و زینت آلات خود را هم در جعبهی کوچکی بههمراه دارد تا بهآشرام هدیه دهد. مَدلین یک سال پیش از این، گل سینهی الماس خود را که از مادر بزرگش بهارث برده بود، بهبیست پوند فروخته و بهشکرانهی سلامتی گاندی - پس از روزهی اعتراضی بیست و یک روزه او در بمبئی - همراه با نامهای برای او فرستاده بود. او انتظار نداشت که پاسخی از گاندی دریافت کند؛ اما پس از مدتی نسبتاً طولانی، کارتپستالی تاشده و شکسته از گاندی بهدستش رسید که از فرط رنگباختگی، بهدشواری میشد چند جملهای را که بر روی آن نقش بسته بود خواند :دوست عزیز. امیدوارم مرا ببخشید که نتوانستم پیشتر بهنامه شما پاسخ دهم. من مدام در سفر بودم. سپاسگزارم از بیست پوندی که برای ما فرستادهاید. این وجه را برای رواج چرخ ریسندگیِ دستی هزینه خواهیم کرد. من خوشحالم از آنکه شما بهرغم تمایل و کشش اولیه، سفر خود را بهتعویق انداخته و تصمیم گرفتهاید که ابتدا با گذراندن دورهای آموزشی، خود را برای زندگی در اینجا آماده کنید. اگر شما بعد از خودآزمایی یکساله، هنوز شوق و اشتیاق آمدن بهاینجا را داشتید، احتمالاً سفرتان بههند تصمیمی درست خواهد بود .با احترام م.ک. گاندی 31 دسامبر 1924 (درقطار)مَدلین در نامهاش بهگاندی از جزئیات دورهی آمادهسازی خود برای زندگی در آشرام چیزی ننوشته بود. او حدوداً یک سال خود را با مطالعهی آثاری درباره تاریخ و فرهنگ و ادبیات هند و همچنین کتابهای مقدس هندوان مشغول داشته بود و با دشواری بسیار توانسته بود زبان اردو را تا حدودی بیاموزد. افزون بر اینها، چگونگی کار با چرخ ریسندگی دستی و بافندگی را هم فراگرفته بود؛ چون پیشاپیش میدانست که ریسندگی و بافندگی از الزامات زندگی در آشرام است. او حتی شش هفته نیز در مزرعهای در گوشهای دورافتاده از کشور سوئیس بهکار کشاورزی و دامداری پرداخته بود تا با زندگی در روستا آشنایی و اُنس پیدا کند و آمادگی بیشتری برای اقامت در آشرام داشته باشد. مَدلین اکنون خود را آماده سفر بههند میبیند و در نامهای بهگاندی مینویسد « :من امیدوارم تا ماه سپتامبر امسال چه از حیث روحی و چه بهلحاظ جسمی برای زندگی در آشرام آماده شوم. چند ماه پیش از این، ماجرایی برایم پیش آمد که فقط در دیدارمان و بهطور خصوصی میتوانم آن را برای شما شرح دهم. با این تجربه برای من معلوم شد که سرنوشت ما بههم گره خورده و تقدیر، زندگی مرا با شما پیوند زده است. در حال حاضر تلاش و کوشش من منحصراً در فراهم آوردند مقدمات سفر بههند و زندگی با شما خلاصه میشود؛ تا بههر طریق ممکن شما را یاری دهم و از کارهایتان حمایت کنم. برایم بنویسید که کِی اجازه دارم بیایم؟ چند نمونه از نخهایی را که با چرخِ دستی فراهم آوردهام، برایتان همراه این نامه میفرستم.»نامه مَدلین به گاندی نه تنها صمیمی، بلکه بیش از انتظار دوستانه و خصوصی است. او احساس نزدیکی و همذاتی غریبی بهگاندی دارد و در نامهاش نیز سعی بهپنهان نمودن آن نمیکند. مِدلین اینبار تنها دو ماه باید در انتظار نامه گاندی بماند. لحن پاسخ گاندی در نامهی دومش بهوضوح گرمتر و صمیمیتر از نامهی پیشین اوست « :از دریافت نامه شما بسیار خوشحال شدم. نامه شما مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. نمونه نخهایی را هم که فرستاده بودید دیدم. بسیار عالی است. هر وقت که مایلید بیائید، خوش آمدید. اگر زمان ورود کشتی مسافربری که قرار است شما را بیاورد بدانم، کسی بهپیشوازتان خواهد آمد تا در ادامه راه شما را با قطار تا سبارماتی همراهی کند.فقط خواهش میکنم فراموش نکنید که زندگی در آشرام بههیچوجه آسان و عاری از دشواری نیست. برعکس، سخت است و طاقتفرسا. هر عضو آشرام روزانه در کارهای بدنی سهیم است. بهوضع آب و هوای این سرزمین هم نمیتوان بیتوجه بود. این نکات را متذکر نمیشوم تا در دل شما هراس ایجاد کنم و از سفر منصرفتان کنم، بلکه صرفاً بهاین خاطر است که بهشما هشدار دهم .»بعد از ظهر همان روزی که این نامه بهدست مَدلین رسید، او بهشرکت کشتیرانی * * * P&0 در لندن مراجعه میکند و بلیت سفر دریایی خود بههند را سفارش میدهد.غروب روز 6 نوامبر سال 1925 میلادی، کشتی مسافربری که حدود دو هفته پیش بندر مارسل را ترک گفته بود، در بمبئی لنگر میاندازد. مَدلین اسلید روی عرشه کشتی ایستاده است و بهچشمانداز شهر و دودکشهای خانهها مینگرد. برای لحظهای چشمان خود را میبندد و با نفسی عمیق، بوی ادویه و ابازیر پیچیده در هوا را همراه با صدای مرغان دریایی و همهمهی مسافران در ریههای خود احساس میکند. بوی مشرقزمین میآید. او در تمام طول سفر، اغلب تنهایی را بر مصاحبت با دیگر مسافران ترجیح داده بود. شبها یا تا پاسی از نیمه شب بر عرشه کشتی با خود و دریا و ستارگان خلوت کرده بود و یا در اتاقک کشتی یادداشتهایی در دفتر خاطرات روزانه خود فراهم میآورد تا پس از رسیدن بههند، احساسات و تجربههای خود از این سفر دریایی را در نامهای با رومان رولان در میان گذارد. او اکنون با آرامشی وصفناپذیر قدم بهخاک هند میگذاشت تا زندگی تازهای را آغاز کند. گاندی یکی از دوستانش را که وکیل دعاوی بود، بهپیشواز مَدلین فرستاده بود. او به مَدلین پیشنهاد میکند تا دو سه روز در بمبئی اقامت کند و پس از استراحت و رفع خستگی سفر، راهی آشرام شود. مَدلین اما مؤدبانه پیشنهاد او را رد میکند و میگوید که بیش از این نمیخواهد منتظر بماند و مشتاق است تا همان روز بهسفرش ادامه دهد. او با قطار، همان شب، عازم احمدآباد گُجرات میشود .لحظهی دیدار با گاندی فرامیرسد. مَدلین در همان لحظهی نخست چنان جذب شخصیت او میشود که در نامهای بهپدرش درباره گاندی مینویسد: «این چشمها پدر، این چشمها تمام چهره آدمی را نگاه میکنند و از میان آن عبور میکند و بهاعماق وجود نفوذ میکنند». گاندیِ پنجاه و شش ساله، این بانوی جوان انگلیسی را «میرا» مینامد. میرا، در اسطورههای و افسانههای هندی، زنی گاوبان است که برای یافتن «کریشنا»، خداوندگار عشق و مهرورزی و بانی آئین عبادتِ عرفانی، زندگی دنیوی را ترک میگوید و در جستجوی ندای آسمانی دل، بهکوه و بیابان میزند. اینک «مادلین» انگار که میرا در اسطورههاست. ساکنان آشرام او را «میرا بِن» صدا میزندد؛ خواهرْ میرا. میرا بهسرعت خود را با مناسبات اجتماعی و وضعیت سیاسی هند تطبیق میدهد و با آئین و آرمانهای زاهدانهی هندویان انس و الفت میگیرد. هنوز یک هفته از اقامت او در آشرام نگذشته است که گیسو کوتاه و سر برهنه از مو میکند و تصمیم میگیرد سوگند تجرد یاد کند. او با کار و شیوهی زندگی زاهدانه و عبادت و مراقبه در اَشرام هیچ مشکلی ندارد. کار با چرخِ ریسندگی دستی را زود میآموزد و با امساک و خویشتنداری و ریاضتکشی روزگار میگذراند .مهاتما شبها میرا را نزد خود میخواند و با او بهگفتوگو و تبادل نظر مینشیند و میرا پاهای «باپو» - نامی که هواخواهان گاندی بهاو داده بودند – با روغن مالش میدهد. گاندی معاشرت با زنان را بسیار دوست میداشت و خود نیز بارها این نکته را بر زبان آورده بود. اما رابطهی او با جنس مؤنث، رابطهای دشوار و پیچیده بود. مهاتما در سیزده سالگی بهترغیب خانوادهاش با دختری همسن خود بهنام «کاستوربا» ازدواج کرده بود. زندگی جنسی گاندی در نوجوانی تند و پُرحرارت و تا حدی افراطی بود. این زوج صاحب چهار فرزند شدند. پس از آنکه گاندی سوگند تجرد یاد کرد و امساک جنسی پیشه کرد، رابطهی جنسی از زندگی این دو طرد شد و وظیفه زناشویی کاستوربا محدود شده بود بهمالیدن روغن بهپیشانی و پاهای گاندی. با آمدن میرا بهآشرام، این وظیفه را نیز بهتدریج میرا بهعهده گرفته بود .اما چیزی نمیگذرد که میرا رفتهرفته با احساس کششی فزاینده بهمهاتما درگیر میشود. گاندی هم بهمرور درمییابد که حضور میرا و مصاحبت با او، تعادل میان تن و روان او را در هم ریخته است و این دو با هم در ستیزند. شاید بتوان گُمان زد که مهاتما متوجه عنصر جنسی احساسات میرا نسبت بهخود شده بود؛ چرا که او خود نیز در تمام زندگیاش با چنین احساساتی دست بهگریبان بود. با این همه، چنین بهنظر میآید که خویشتنداری جنسی برای گاندی بیش از آن چه اذعان میداشت سخت و دشوار بود. او میدید که این بانوی جوان انگلیسی او را مجذوب خود کرده است؛ ولی حاضر نبود تن بهتمایلات تن خود دهد. در حالی که میرا سعی در نزدیکتر شدن بهمهاتما دارد، مهاتما بیشتر و بیشتر از او دوری میجوید. میدانیم که در نظریههای روانکاوی کلاسیک، جسم بر جان مسلط است؛ گاندی اما میخواهد که عکس این نظریه را ثابت کند. او میکوشد که جنسیت را بهمعنویت تبدیل کند و بر جسم و تن خود تسلط یابد و خویشتنداری پیشه کند. تنِ میرا اما نزدیکی با مهاتما را میطلبد. گاندی این شیفتگی عاشقانه را بیماری تن مینامد. آغاز تراژیک عشقی نافرجام؟ یا نخستین جوانههای عشقی افلاطونی میان مرشد پیر ما مهاتما و مرید عزیزکردهاش میرا؟ گاندی یکی از معدود رهبران اجتماعی در قرن بیستم میلادی بود که زندگی جنسیاش - یا به بیانی گویاتر خویشتنداری جنسیاش - با تأثیرگذاری اجتماعی و فرافکنی شخصیتی او پیوندی تنگاتنگ داشت. کوشش او برای رهایی از هرگونه میل جنسی که بر اساس تعالیم براهمنان هندو شکل گرفته بود، سبب شد که گاندی از سی سالگی تا دوران کهولت درگیرِ نبردی مدام علیه تمایلات شدید جنسی خود باشد. او نه تنها در دفتر خاطرات و در یادداشتهای خود، بلکه در گفتوگو با پیروانش و در مقالههایی که در روزنامهها منتشر میکرد، آشکارا این موضوع را که برای او اهمیت بسیار داشت، بهطرق گوناگون مطرح میکرد. در زندگینامه خودنوشت و در مکاتباتش بارها اذعان داشته است که پافشاری بر سوگند تجرد و تحمل خویشتنداری جنسی برای او بسیار سخت و دشوار بوده است و صادقانه اعتراف میکرد که در ابتدا چند بار ناگزیر سوگند خود را زیر پا گذاشته است. شگفت آنکه بنا بر اظهارات او، اعتراف بهاین سستیها در انظار عمومی، قبول و تحمل این «ناکامی و شکست» را برای او آسان میکرده است. نامهای از او بهیکی از پیروانش در دست است که گاندی در سن پنجاه و هشت سالگی نوشته و در آن شکایت از رؤیاهای شبانه و انزال دارد. او امساک جنسی را اولین قدم در راه تزکیه نفس میخوانَد و مینویسد تا زمانی که قادر نباشد این امیال را سرکوب کند، اجازه ندارد خود را «براهماچارین» بنامد .گاندی تمایلات جنسی خود را سمّی مهلک میدانست و از آن با عنوان «خصم درون» یاد میکرد و امیدوار بود که بهتدریج بر آن غلبه کند. او در دوران کهنسالی و زمانی که هفتاد و شش ساله بود، برای اثبات تزلزلناپذیری خود در برابر وسوسههای جنسی، دست بهآزمونهایی میزد که دوستان و همکاران او را بهشگفت و حیرت وامیداشت. گاندی از زنان جوانی که او را همراهی میکردند، و از آنجمله از نوه نوزده ساله خو «مانو»، میخواست تا شبها برهنه در کنار او بخسبند تا از این طریق قاطعیت خود را در امساک جنسی و وسوسهناپذیری بهاثبات رساند. او این همه را نه در پنهان، بلکه آشکارا انجام میداد. گاندی شبها بستر خود را یا در هوای آزاد میگستراند و یا در اتاقی با در و پنجرههای باز میخوابید. وقتی هم یکی از پیروان او بر تأثیرات روانی سوء چنین رفتاری برای زنان جوان اشاره کرد، گاندی هیچ تفاهمی نشان نداد و بر رفتارهای خودخواهانه و سلوک زاهدانه خود پافشاری کرد .این رفتارهای غیر طبیعی گاندی در دوران کهولت سن که او آن را «آزمون اثبات حقیقت» مینامید، برخی را بهاین گُمانهزنی کشانده است که کلانسالی او سبب فرسودگی ذهن و تخریف او شده بود. شاید هم نیاز و آرزوی دیرهنگام گاندی بهمهر و محبت مادرانه را بتوان دلیل این رفتارها دانست. برخی نیز علل گزینش چنین شیوههایی را در بحران درونی شدیدی جستجو میکنند که گاندی در سال هزار و نهصد و چهل و شش میلادی پشت سر گذاشت. شبه قاره هند در این سال بهصحنه فاجعهبار جنگ و کشمکش میان گروههای قومی و مذهبی، و بیش از هم میان هندوان و مسلمانان تبدیل شده بود. گاندی بهرغم تلاش و کوشش بسیار نتوانست از اقدامات خشوتبار و خونین طرفهای درگیر که قتل عام هزاران انسان را در پی داشت جلوگیری کند. او در تمام طول زندگی همواره اعتقاد راسخ داشت که نیروی لازم برای فعالیتهای سیاسی و ادامه جنبش استقلال هند را از خویشتنداری جنسی خود کسب میکند. گاندی تا واپسین سالهای حیات بههمکاران و همراهان خود میگفت اگر قادر باشد بر «خصم درون» خود که همانا تمایلات و امیال جنسی است، غلبه کند، خواهد توانست از تجزیه شبه قاره هند جلوگیری کند؛ کاری که گاندی قادر بهانجام آن نشد و میدانیم که یک سال بعد، با تأسیس کشور پاکستان در پانزده اوت سال هزار و نهصد و چهل و هفت میلادی، شبه قاره بهدو کشور تجزیه و بعدها حتی چندپاره شد .بههر حال، آشنایی مَدلین اسلید با گاندی و کششهای جنسی این دو در دوران اوج مبارزهی گاندی با «خصم درون» خود صورت گرفت. از اینرو معلوم بود که داستان این عشق، فرجامی جز ناکامی نمیتوانست داشته باشد. گاندی که نمیخواست مغلوب تن خود شود، رفتهرفته توان تحمل حضور میرا را از دست داد و پس از دو سال او را بهآشرام دیگری فرستاد .ماجراهای پس از این وقایع و سرگذشت مَدلین اسلید بعد از ترور و مرگ مهاتما گاندی و دیگر رویدادها زندگی این بانوی انگلیسی تا زمان مرگ را در فرصتی دیگر خواهم نوشت .
نوشته شده توسط محسن در شنبه 13 اسفند 1384و ساعت 12:03 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
به تو می اندیشم...ای سراپا همه خوبی به تو می اندیشم... [عمومی , ]
همه می پرسند چیست در زمزمهء مبهم آب چیست در همهمهء دلکش برگ چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال چیست در خنده جام که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری نه به ابر ,نه به آب ,نه به برگ نه به آبی آرام وبلند ,نه به خلوت خاموش کبوترها ,نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ,من به این جمله نمی اندیشم من به مناجات درختان هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک گل شقایق را درسینهءکوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاینده هستی را در گندم زار ردش رنگ و طراوت را درگونهء گل همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم . , به تو می اندیشم.. به تو.... می اندیشم...
نوشته شده توسط محسن در شنبه 6 اسفند 1384و ساعت 03:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
Two traveling angels [عمومی , ]
Two traveling angels stopped to spend the night in the home of a wealthy family. The family was rude and refused to let the angels stay in the mansion's guest room. Instead the angels were given a small space in the cold basement. As they made their bed on the hard floor, the older angel saw a hole in the wall and repaired it. When the younger angel asked why, the older angel replied, "Things aren't always what they seem." The next night the pair came to rest at the house of a very poor, but very hospitable farmer and his wife. After sharing what little food they had the couple let the angels sleep in their bed where they could have a good night's rest. When the sun came up the next morning the angels found the farmer and his wife in tears. Their only cow, whose milk had been their sole income, lay dead in the field. The younger angel was infuriated and asked the older angel how could you have let this happen? The first man had everything, yet you helped him, she accused. The second family had little but was willing to share everything, and you let the cow die. "Things aren't always what they seem," the older angel replied. "When we stayed in the basement of the mansion, I noticed there was gold stored in that hole in the wall. Since the owner was so obsessed with greed and unwilling to share his good fortune, I sealed the wall so he wouldn't find it. Last night as we slept in the farmers bed, the angel of death came for his wife. I gave him the cow instead. Things aren't always what they seem." Sometimes that is exactly what happens when things don't turn out the way they should. If you have faith, you just need to trust that every out come is always to your advantage. You just might not know it until some time later... Oooo Some people ( ) come into our lives ) / and quickly go.. (_ /
oooO ( ) Some people \ ( become friends \_ ) and stay awhile....
leaving beautiful Oooo footprints on our ( ) hearts... ) / ( _/
oooO ( ) and we are \ ( never \_ ) quite the same because we have made a good friend!!
Yesterday is history. Tomorrow a mystery. Today is a gift. That's why it's called the present!
I think this is special...live and savor every moment... This is not a dress rehearsal!
(\ /) ( \ __ / ) ( \()/ ) ( / \ ) TAKE THIS LITTLE ANGEL ( / \/ \ ) AND KEEP HER CLOSE TO YOU / \ SHE IS YOUR GUARDIAN ANGEL ( ) SENT TO WATCH OVER YOU ____
Now don't delete this message, because it comes from a very special angel.
Right Now -
Somebody is thinking of you. Somebody is caring about you. Somebody misses you Somebody wants to talk to you. Somebody wants to be with you. Somebody hopes you aren't in trouble. Somebody is thankful for the support you have provided. Somebody wants to hold your hand. Somebody hopes everything turns out all right. Somebody wants you to be happy. Somebody wants you to find him/her. Somebody is celebrating your successes. Somebody wants to give you a gift. Somebody thinks that you ARE a gift. Somebody loves you. Somebody admires your strength. Somebody is thinking of you and smiling. Somebody wants to be your shoulder to cry on. SOMEBODY NEEDS YOU TO SEND THIS TO THEM
Never take away anyone's hope. That may be all they have. T
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 30 بهمن 1384و ساعت 08:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دنیا دیگه مثل تو نداره . نداره نه می تونه بیاره.. [عمومی , ]
سلام بر دلهای عاشورایی ..... سلام بر قلبهای آغشته از عطر کربلا... سلام بر عاشقای بی نام و نشان سرور و سالار شهیدان.... سلام بر مالک قلوب شیعیان شفیع روز محشر ما بیچارگان خاک... سلام بر دیوانگان شاه ادب و قله بی بدیل ایثار ابوالفضل(ع)... سلام بر ماه بنی هاشم شبیه پیامبر علی اکبر(ع).... سلام بر طفل تشنه لب به نیزه عشقیا علی اصغر(ع)... سلام بر دلسوختگان صبور و مسافران خرابه های شام... سلام بر دل خون و سر پر شور زینب(س)... سلام بر اشک دیده کودکان یتیم غافله.... سلام بر یادگار به تقدیر زنده مانده کربلا... سلام بر یاران خالص و فداییان و عاشقان امام در آن معرکه ... سلام بر تمامی دوستاران آن حضرت در هر کجا.... امام جعفر صادق (ع) می فرماییند:.. اگر در مجلسی از امام حسین(ع) و مصایبش و کربلا و وقایع آن حرفی به میان بیاید و اشکی ریخته شود. همانا شیعه ما آنجاست و شفاعت جدم شامل حال اوست در روز قیامت. شاید ما ملت ایران از این حیث برترین مردم باشیم که ائمه و اولیای ما درسهای بزرگی در دوران حیاتشان به ما آموخته اند. آنجا که آقا ابوالفضل(ع) در تمامی لحظات در کنار امام حسین(ع) ایشان را آقا و سرور خطاب می کنه. امام به ایشان می فرماییند تو برادر منی منو برادر خطاب کن..... ولی اوون که سرور ادب و کوه متانت و وقاره می گوید : آقا شما فرزندان فاطمه هستید .من که لیاقت فرزندی فاطمه رو نداشتم... امام می گوید تو پسر علی(ع) هستی . وصیت مادرم زهرا(س) رو بیاد داری که گفت حسین رو به تو می سپارم همیشه در کنارش باش. و زمانی که با چشمان خون آلود از اسب به زمین می افتد فریاد بر می آورد: ای برادر به فریاد برادرت برس..(یا اخی ادرک اخی). آقا فدای اوون ادب و شجاعت و متانتت.... آقا جوون این جوانهای ایران رو که می شناسی همه عاشقان تو هستن. آقا اگه اینا کربلا بودن یک جان ...هزاران جان برایت فدا می کردن .... اینا می خوان امسال یه عهدی با شما ببندن.... آقا جون اینا امسال تو این ایام هر جا باشن به یاد شما مجلس می گردوونن بر سر و سینه میزنن نوحه ها رو زمزمه می کنن عاشقانه براتوون اشک می ریزن.شمع روشن می کنن و گناه نمی کنن. آقا جون تو هم به حق فقر شکافته شده برای عدالت علی (ع) و ناله های دل زهرا(س) واسطه شو مشکلاتشون تماما حل بشه. آقا جوونم مولا جونم من فدای اوون چشمهای قشنگت ... دیگه اشک اموون نمیده ...بذار تو یه خلوت که باهاتم برات زار می زنم . عین یه طفل ... خودت واسطه شو تا تمام گناهانمون بخشیده بشه..... ادرکنی یا سیدی و مولای...انا توجهنا و استشفعنا بک الی الله و قدمناک حاجاتنا..... یا شفیع عند الله اشفع لنا عند الله.... ... .. التماس دعا..................
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 11 بهمن 1384و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
بوی محرمش میاد.....ناله و ماتمش میاد. [عمومی , ]
سلام بر دلهای حسینی.... قلبهایی سرشار از عشق به ولایت و امامت. محزون درد و رنج بی یاوری ابی عبدا... وقتی ندای هل من ناصر و فریاد میکرد . ای کاش آنجا بودیم و نه یک جان که هزاران جان فدایت می کردیم . عاشقان سرور ادب ابوالفضل...اون سقای تشنه لب. اونی که می گفت آقا من سرباز شما هستم.ابی عبدا۰۰۰ میگفت برادر... اون آقا قربوون چشمهای خون آلودش مگفت من که پسر فاطمه نیستم .شما آقا هستین. فقط یکبار گفت برادر ... و اوون زمانی بود که از اسب به زمین افتاد و فریاد زد...یا اخی ادرک اخی. سالار صبور شبهای خرابه زینب...خدایا با اینهمه مصیبت به اسیری بروی و جواب بچه های یتیم رو که هر شب بهانه بابا رو می گرفتن رو چی بدی.؟؟؟ من نمی دونم تو این مجالس چطور و چقدرشرکت می کنید ولی هرچی و هر جا باشه حضور خودش نشانه عشقه. عشق به سرور و سالار شهیدان. و این جوانهای ایران عاشق ترین مردمان و یاران هستند. پس همینجا با هم یه عهد و پیمان ببندیم... آقا این جوونا تو این محرمت بیادت میآن تو مجلسات برات عزاداری می کنن و اشک میرزن... تو هم به حق مادرت زهرا(س) مشکلات و مسائل شونو حل کن و همیشه یار و یاورشون باش. با این شعر خاتمه بحث : در حشر که هر کس ز گناهی فتد از پای چشم همگی جانب دامان حسین(ع) است. بخشودگی اهل گنه در صف محشر وابسته به یک گردش چشمان حسین (ع) است.
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 11 بهمن 1384و ساعت 11:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|